کلاس

من سر کلاس بودم خودکار به دست

همان خودکار های رنگی رنگی 

استاد جزوء میگفت من مینوشتم 

ولی فرصت که پیدا میشد اون 

دریچه چند سانتی در کلاس را نگاه میکردم

همیشه جایی مینشستم که به آن دید داشته باشم

یا بهتر بگویم جایی مینشستم 

که وقتی چشمانت پشت آن قاب میگرفت مرا ببیند

وقت هایی که ساعت کلاسی تمام شده بود

ولی استاد مزخرف مان نگهمان داشته بود

میان آن هم همه صداهای درون سالن

میان صحبت های استاد 

من صدای حرف زدن و خندیدن تو را تشخیص میدادم

من برای دیدنت لحظه شماری میکردم

اما دوست داشتم بودنت را تا کلاس تمام نمیشد

انجا میماندی تا نمی آمدم بیرون نمیرفتی

کسی چه میداند من بهترین لحظات عمرم 

را درون آن دانشگاه گذرانده ام 

منبع اصلی مطلب : faran
برچسب ها : کلاس
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : Class